توسل به امام زمان (عجل)

روزی به محضر مرحوم بافقی رحمة الله مشرّف شدیم. از قضا آن روز، جمعه و مصادف با نیمه شعبان بود. فرمودند: «امروز، روز عید است. آیا چیزی از مدح مولایمان دارید؟» کسی اظهار کرد: «آقا! روز جمعه است و مدح هم شعر است و شعر هم مکروه است». مرحوم بافقی متغیر شد و فرمود: «آیا مدح مولایم ولی عصر شعر می شود؟ استغفار کنید». باز یکی از حاضران، از روی مزاح گفت: «آقا! شما حال دارید؟» فرمود: «آیا می شود که بنده، مولا را به خود متوجه بیند و بی حال باشد. من همیشه حال دارم. بخوان!».

آن شخص شروع کرد به قصیده بهائیه که شیخ بهایی سروده و حکایت از تشرّف خود به محضر حضرت دارد:

بُد مرا شب دوشين بزمكي به پنهاني        كز درم در آمد يار با جمال نوراني

گفتم اين سخن هر دم نزد دلبرِ جاني      ساقيا بده جامي زان شراب روحاني

تا دمي بياسايم زين حیات جسماني

آمد از در و بنشست با وفا كنار من        بزم ما گلستان كرد يار گلعذار من

گفتمش دلا بنگر چشم مست يار من       بي وفا نگار من ميكند به كار من

خنده‌هاي زير لب عشوه‌هاي پنهاني

روشن عالمي را چون از جمال وي ديدم      نشئه وصال او خضر نيك‌پي ديدم

در خرابه ساقي را مِي كشان ز وي ديدم      زاهدي به ميخانه سرخ رو ز مِي‌ ديدم

گفتمش مبارك باد بر تو اين مسلماني

از صفاي رخسارش زنگِ لوحِ دل شُستم      از لبان مي‌ گونش همچو غنچه بشكفتم

او كله فكند از سر من چو زلفش آشفتم        كاكل پريشانش ديدم و به دل گفتم

كاين همه پريشاني بر سر پريشاني

دين و دل ربود از من باز آن بت ترسا        عالمي چو صنعان كرد آن صنم به يك ايما

زاهدا مده پندم بيش ازين تو اي دانا            از حرم گذشتم من راه مسجدم منما

كافر ره عشقم داد از اين مسلماني

كعبه را بنه اي دل دير را زيارت كن         مُلك هستي خود را در رهش تو غارت كن

گر هلاك من خواهي اي صنم اشارت كن           خانه دل ما را از كرم عمارت كن

پيش از آنكه اين خانه رو كند به ويراني

اي نگار مه سيما بشنو از وفا پندم        من به دام زلف تو چون اسير در بندم

تا تو را بُتا ديدم دل ز غير بركندم       گر تو بر سر جنگي من سپر بيفكندم

ميكُشي مرا آخر ميكِشي پشيماني

سِرّ عشق مه رويان بر ملا نمي‌شايد      بعد هر"نعم" جانا حرف "لا" نمی‌باشد

کس چو من ز هجرانش مبتلا نمی‌شاید        ما سيه گليمان را جز بلا نمي‌شايد

بر تن بهائي ريز هر بلا كه بتوانی

 

به این ابیات که رسید، از شدت حزن و گریه، حالت غشوه به مرحوم بافقی دست داد و چنان اشک می ریخت که از ترس جان ایشان به خواننده گفتیم: «بس است دیگر نخوان»